تبليغاتX
سوته دلان - (یک وبلاگ مرده)

سوته دلان - (یک وبلاگ مرده)

(سیاوش -سبک مرده می گوید: این وبلاگ مرده است.)

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود
مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود

از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود

مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود

بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود

ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

 

یه سلام گرم به همه اونایی که عاشقن یا هنوز عاشق نشدن....

اصل مطلب اینه که سایت بلاگفا با حضور شماس که گرمه حالا نمیدونم چرا بعضی پیام بدرود می دن ، بماند.

بهرحال گفتم که بدونینی وجود بعضیا بود که منو به زندگی امیدوار کرد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 8:20  توسط نازنین  | 

اخر خط

من به اخر خط رسیدم شما چطور؟

منتظر نظراتتون هستم(اخر خط زندگی شما چه جوریه؟مال من که خط خطی بود....)

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 22:35  توسط نازنین  | 

واسه تموم شمایی که دلتون اندازه دل بچه ها پاک و بی ریاست .

دوستتون دارم اندازه همیشه........

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 18:1  توسط نازنین  | 

انتظار یه سپیده

 

دیدی! بعضی وقتا بعضی از ادما مجبور می شن تصمیم هایی رو بگیرن که از درست بودن اونها مطئمن نیست ..

یه جایی تصمیم گیری خیلی سخت میشه ، اون قدر سخت که صاحب نظر همه رو از لبه تیغ می گذرونه.....

یکی قاتل یکی جیب بر ..

قصاص واسه یکی حبس یکی اعدام....

اما هیچ وقت نفهمیدم گناه من چی بود و به چه اتهامی مهر حبس ابد خورد رو پرونده عاشقیم با تو!

اره، من محکوم شدم به حبس تو زندون دلت.......

یه شب سرد و برفی من و دلم ! با یه کوله پر از در به دری ومه بخارای جلوی لبام که لحظه لحظه از حرارتشون کم می شد.....

یه دنیا بدبختی ، یه اسمون ارزوی بر باد رفته ، یه مرداب از اشک های خشکیده .........

حسرت یه اغوش گرم که تن سردم رو تو بغلش بگیره...

یه بغل رز سرخ پرپر شده........

دست یه مرد که اشک های شبهای یلدا رو از رو گونه بی روحم  پا ک کنه....

یه بوسه که هاشور زرد رو از رو گونه هام برداره....

تموم دارایی من بود . من با بلور شکسته دلم راه نا کجا اباد رو پیش گرفته بودیم..!

هر دومون بی تفاوت به دنیایی که به خاطرش چوب حراج رو به خودمون زده بودیم ، تو خیال باطل خودمون، سرگردون می گشتیم.....

بهم دیگه قول داده بودیم دیگه به کسی دل ندیم!

نمی دونم چه نامردی منو لو داده بود!؟

اون شب تن فراری من گیر پاسبون چشمای سیاهت افتاد.......

وقتی دست بند و دراوردی دلم گفت :" فرار کن!"

ولی نه پا بود واسه رفتن ، نه نایی واسه فرار، نه روح واسه زنده موندن !

اره تو همه چیز رو همون ثانیه از من گرفتی!درست مثه پاسبونا که تن ولباس متهم ها رو می گردن.......

تو وجود همه عقل و هوشه که افکار قلب رو طرد میکنن ولی این بار دل من بود که پا پس می کشید !

دلم بهم گفت : " بسه دیگه برو ، نمون،تو به من قول دادی که کسی رو تو تنهایی مون راه ندی، تو کم نسوختی ، کم نباختی ، یبا بریم راهی تا

نا کجا اباد نمونده"

اصرار دلم وجود خستم رو به اتیش می کشید . ولی چی کار می تونستم بکنم!

 واسه راضی کردنش گفتم:"دل من شنیدی که می گن : شاید خدا همیشه تو رو با ادم بدا رو به رو کرده که وقتی یه فرشته صفت به پستت خورد قدرشو بدونی؟"

دل من هم که با معرفت گذاشت تو بیای تو قلبم...

دست بند که دور دستای کبودم حلقه شد ، راه افتادیم.

از کوره راه بی کسی که گذاشتیم بالاخره به ندامتگاه دلت رسیدیم.

منو انداختی تو بند روانی ها....

اره من دیوونه چشمای سیاه تو بودم..

افق بی فروغ چشمات منو ثانیه ای هزار بار در خودم می شکست.

حسرت اغوش گرمت ذره ذره وجود نا چیزم رو اب می کرد.

ولی تو فقط نگاه کردی....

یه ته صدایی داشتم بعضی وقتا که زیر اواز می زدم اشک هم سلولی هام در می اومد.

من چیزی واسه از دست دادن نداشتم تا در برابرش،هم بستری با تو رو از خدا بخوام!

تنها دارایی من جون بی ارزشم بود.

من اون شب شیشه عمرم رو به خدا دادم تا بتونم واسه یه شب هم که شده،هم اغوشی با تو رو بخرم!

خدا هم گفت : وقتی سپیده سر زد.................

اره ، من جونمو با خدا واسه بدست اوردن تو هر چند واسه یه شب معامله کردم!

ولی من دیگه هیچی نمی شنیدم، هیچی نمی دیدم به جز نگاه خیره تو!

دلم یه خنده تلخی زد و گفت: باز هم .....

خدا همه چیز رو در حق من تمام کرد :

یه شب زمستونی ، یه بستر از رز قرمز.....

وقتی کنارم نشستی دوست داشتم بگیرمت بغل ، ولی ترسیدم بذاری

 بری ، بگی دوستت ندارم!

اخه می دونی ، من از کلمه دوستت ندارم وحشت دارم!

ولی تو در کمال بهت و ناباوری منو تو اغوشت گرمت گذاشتی !

یه دخترمعصوم مثه من تو اغوش یه مرد تنها مثه تو !

بازی دستات لا به لای حلقه های موهام یه احساس غریبی بهم هدیه می داد...

اون شب بازی غریب دستات رو بدن سرد من .

سرم رو رو سینه تو گذاشتم ، یه ارامش بی همتا ..

یه لحظه تردید می تونست همه چیز رو خراب کنه ...

احساس نیاز من ، ترس از سپیده دم، نفس گرم تو ......

افکار پریشونم و واسه دوست داشتن تو دور ریختم .

 همه عشق و ارزوم  رو تو یه بوسه سپردم دست لبهات.......

تو یه لحظه....

تو  خیره به این همه بی پروایی، من مست عطر تنت......

سینه تو می تونست اشیونه یه کبوتر چاهی مثه من بشه......

می دونستم واسه دل شکسته من زیادی اما،دوستت داشتم اندازه تک تک شبهای سیاه یلدام  .......

اندازه تموم غربتم، اندازه تموم بی کسی هام، اندازه تموم تیکه خرده های دل شکستم............

نجابت چشمات ، پاکی قلبم رو بهم برگردوند....

احساس تازگی تو دقیقه های پایانی عمرم!

جنون عشق و لحن سکوت ملکوتی تو ، چشمای منو به گریه وا داشت....

مثه هاله ای از ابر سپید ، منو تو وجود خودت خوابانیدی....

تن یه دختر از جنس بلور تو دستای یه مرد شب!

دقیقه ای به هم خیره شدیم و باز ، بازی بی مانند لبهای تو و من........

بعد یه عمری ، تونستم یه دستی پیدا کنم تا کنج دستهای کبودم بشینه .

هفت ثانیه تا اخرین نگاه ، تا اخرین بوسه ......

مست خواب بودم اما به تنهایی هام قسم ، حتی یه بار هم پلک نزدم .

سرم رو روی سینت گذاشتم تا تپش قلبت ، تلقین اخرتم باشه .

صبر کن...

چه اتفاقی داره می افته؟!چرا هیشکی جواب منو نمی ده؟

ثانیه ها امون بدین . شما رو به جون دقیقه ها امون بدین ..........

ثانیه ها از حرکت باز ایستادند .

کمی ارام میشوم . در جا نیم خیز شدم . دست تو هم چنان در دستم جا مانده بود .هراس از خودنمایی افتاب دلم را چنگ می زد.

راستی دلم کو !؟

دل من، چرا اون گوشه نشستی؟

گریه واسه چی!؟

چی شده ؟ تو رو خدا یکی به من هم بگه!؟

دلم گفت: متاسفم ، خواستم بگم ولی روم نشد!
عشق تو ، تو تب غم تو سوخت!!!

یه صدایی تو قهقرای گلویم فریاد کرد : ثانیه ها بجنبین .

چیزی به سحر نمونده ، من به خدا قول دادم که تا سپیده..........

صدایی از هیشکس در نیومد.انگار همه از بدبختی من خبر داشتند!

باز قسمت من از تموم دنیا یه نفس اه و افسوس و یه سبد بغض کال شد.....

مثه یه بچه یتیم که  دنیا احساس یتیمی رو مدام بهش گوشزد می کنه،

در به دری هم لحظه منو تنها نمیذاره....

 توی اون بحبوحه قحطی ثانیه ، خیره به تن سرد تو ، خودم رو درغوش   بی روحت رها کردم!

گویی دنیا از چرخش باز مانده بود!

با سیل اشکهایم تکیه گاه بی کسی هایم را غسل دادم ، کفنی از گلبرگهای قرمز برایت دوختم و ارامش جاودانه را برایت خط به خط نوشتم ....

اخرین بوسه را توام با درد و حسرت بر گونه ات نشاندم ، تو را سخت بر وجود حقیرم فشردم ......

لحظه جدایی فرا رسید .تو را به تلی از خاک سپردم و بر سختی سنگ مزارت تصویر درد و بدبختی را حکاکی کردم.......

 اینک سالیان درازی است که از اخرین دیدار می گذرد اما هنوز شب پا بر جاست.....

مدام تکرار می شود : از ساعات اول شب اغاز و تا ثانیه ای نزدیک به سپیده ادامه دارد و ناگاه دوباره اغاز می شود....

دیگر چیزی از دلم نمانده ، دلم را کنار مزارت دفن کردم تا تنها نمانی!

باز یه شب زمستونی ، این بار من تنها بدون دلم ، راه نا کجا اباد را طی میکنم ....

ابر چشمانم هنوز می بارد...

من،نازنین ، تنها ،با کوله باری پر از احساس شکست ، با یه دنیا اه و افسوس ، یه بغل در به دری، یه سبد بغض کال ، جاده های انتظار رو

میگذرونم ، تا مگر معجزه ای رخ دهد و ثانیه شمار حرکت کند ،

اره،من هنوز تو انتظار سپیده دم موندم......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 20:15  توسط نازنین  | 

واسه تو

گويي تمام دنيا دست در دست هم داده بودند تا مرا نسبت به تو بدبين کنند.نميدانم،حالت بسيار بدي بود.سردرگمي،تشويش،نگراني...ان قدر که احساس کني سرت از فرط افکار پريشان حجيم مي شود.گويي دستي قصد ربودن تو را دارد.ازدحام جاده هاي ذهن هميشه مرا نسبت به تو شکاک مي ساخت.شيشه هاي شکسته پنجره دالان قلبت در پاهاي نحيفم فرو مي رود و با هر قطره خوني که از بدنم مي رود يک گام به مرگ نزديک تر مي شوم،از مرگ نمي هراسم ولي از ناراحتي تو بيم دارم که نکند ناراحت شوي و تک گلدان خالي و تهي دلم را بشکني.ان قدر بتاب تا قطره هاي وامانده از تلاطم اشکهايم را بخشکاني...ان قدر ببار تا کوير نگاهم را غرق در سيلاب ترنم چشمهايت کني...ان قدر بشکن که ديگر گلداني براي زينت مزارم نباشد...ولي خواهش ميکنم روشنايي چشمانت را از من دريغ نکن،درست است که با سياهي و بدبختي هم نشينم ولي از تاريکي بدون تو واهمه دارم ترس از دست دادنت در تاريکي روزي هزار بار مرا بر بالاي سکوي بر بالاي جوخه اعدام وحشت و انهدام مي برد .


دوسستتون دارم اندازه یه سبد رز سفید
نوشته خودمه، منتظر کامنت های پر از محبتتون هستم.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 23:25  توسط نازنین  | 

یه نظر خواهی کوچولو

نظرتون راجع به انتقام چیه؟

واین که ایا انتقام انگیزه خوبی واسه زندگی کردن هست یا نه؟

خواهشمندم کامنت شعارگونه ندید..

خوشبختی ارزونی زندگیتون...........

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 21:38  توسط نازنین  | 

بوسه خدا

وقتی خدا منو تو مدرسه دنیا ثبت نام کرد،گفت:یادت باشه به معلمات احترام بذاری.هر درسی واسه خودش یه معلم داره،

 

یادت باشه زنگ نقاشی باید طبیعت منو رنگ امیزی کنی،تو زنگ علوم باید به وجود خودت پی ببری ،

 

تو زنگ ادبیات باید حرفامو ترجمه کنی.............

 

وقتی خدا روز اول اوردم تو این مدرسه مثل بچه های دیگه گریه نکردم چون راستش نمیتونستم صحبت کنم

 

ولی خدا بهم نگفته بود به خاطر بی صدا بودنم مامانمو تحقیر میکنن ، راستیتش مامانم هم  منو زیاد دوست نداشت ، انگاری اضافی بودم ...

 

گفتم: خدا میشه من ترک تحصیل کنم ؟!خدا بهم گفت : تو باید درس بخونی تا منو به بنده هام ثابت کنی؟

 

گفتم:خدا جون تو که خیلی بزرگی هر کاری که بخوای می تونی انجام بدی ؟

 

خب خودت بذار تو وجودشون که تو رو دوست داشته باشن

 

خدا روشو برگردوند که من اشکاشو نبینم بعد گفت : اونا که تو که بچشونی نمیخوان من و چه طوری قبول کنن؟

 

بهش گفتم خدا جون اخه تو منو فرستادی مدرسه اونا رو هم تو فرستادی !چه جوری میشه دوست نداشته باشن؟

 

خدا گفت : ادمه دیگه : می بینی چی کار که نمیکنه!

 

بهش گفتم خدا جونم :خب بیا منو تو بریم یه جای دور که هیشکی نباشه منم دوست دارم ، تو هم منو دوست داشته باش

 

چشماشو پاک کرد خندید گفت:جا بریم؟

 

 تو ادامه حرفش گفت  من خودم یه کاری میکنم تو برو به درست برس.ولی یادت باشه همه چیز اون طوری که من گفتم پیش نمیره!!

 

با این که دلم راضی نبود خدا تنها بشه ولی بالاخره اومدم زمین.

 

تو این مدرسه هی کی به معلماش احترام نمذاره همه از معلما میترسن اخه اونا مثه خدا که نیستن اونا ترکه دارن میزنن کف دستت می سوزه

 

درد میکنه.زنگ اول هنر داشتیم ولی کسی درخت نکشید کسی گل نکشید من یه خورشید کشیدم ولی هیشکی مداد رنگی زرد نداشت که رنگ کنم!

 

خورشیدمو خاکستری زدم.تازه معلم مون هم به صفر داد چون اصن نباید خورشید می کشیدم!

 

زنگ تفریح که شد ، بچه ها با شاخه درختا تیر کمون ساختن. یه گنجشکه بچشو گذاشته بود روی شاخه بالاییه ، یه دفه نمیدونم چی شد بچش افتاد،

 

گنجشکه هم گریه کرد..

 

بعد ناضممون به اونی که گنجشکه رو زده بود یه دونه بیستم داد!

 

امروز تموم شد اومدم خونه دیدم مامانم با بابام داره دعوا میکنه صورتشم کبوده بابامم داد می زنه ، رفتم پیش مامانم ولی با دستش پرتم کرد گوشه اتاق .

 

رفتم تو اتاق برگه هامو گذاشتم جلوم یه خورشید کشیدم یه دشت سبز کشیدم اسمون و ابی کشیدم دریا کشیدم توشم ماهی گذاشتم رو درختم هم گنجشک

 

کشیدم واسشون لونه درست  کردم که هیشکی نتونه بزنشون ولی من مداد رنگی ندارم که ..

 

بابام می گه تو که نمی تونی صحبت کنی  درس خوندن واسه چیته؟!

 

خدا جونم منو ببر پیش خودت ، تو که می دونی من تحمل ندارم نمی تونمم حرفمو بزنم ، تو دلم یه کوه اعتراضه . ولی چه طوری بگم اخه!

 

خدا جونم این جا هیشکی تو رو نمیشناسه . هیشکی دلش واسه تو تنگ نمیشه چرا منو اوردی پیش اینا؟ نکنه فک کردی با خودت منم دوست ندارم!

 

امروزم تموم شد ، یادم باشه فردا زود تر برم مدرسه

 

یه روز دیگه شروع شد. امروز علوم داریم . بهمون گفتن با خودمون خرگوش بیاریم مدرسه . منم یه خرگوش خریدم با تموم پول تو جیبی هام خیلی

 

خوشگله خدا جونم .تازشم دمش مثه یه گوله برفه

 

سر زنگ خرگوشمو گذاشتم تو بغلم باهاش بازی کنم.

 

که یه دفه معلممون اومد سر کلاس محکم کوبید رو میزیکی یه چاقو داد دستمون گفت : شکم خرگوشامونو پاره کنیم !داشتم شاخ در میاوردم نمی دونم

 

چرا این حرف و زد من نخواستم این کارو کنم محکم زد تو گوشم ، مثل همون سیلی بود که بابام روز اول به دنیا اومدنم به مامانم زد.

 

بعد خرگوشمو از گوش گرفت چاقو رو کرد تو شکمش منو مجبور کرد نگا کنم . منم د.. د...دیدم خرگوشم داشت گریه می کرد ازم کمک خواست ، بعد

 

معلممون گفت که زبونم و در بیارم با ترکه کوبید رو زبونم تا به قول خودش یاد بگیرم حرف بزنم ..

 

اخه خدا مگه من دوستت نداشتم مگه نگفتم بذار پیش هم باشیم ؟ ببین منو کجا فرستادی؟ دلت برام نمی سوزه؟!

 

کلاس تموم شد برگشتم خونه . امروز هیشکی دعوا نمیکنه بابام خوابه مامانم  هم می خواد بره خونه دوستش .منم رفتم تو اتاقم .من وقتی از در میام به

 

خدا تو دلم به همه سلام میکنم ولی هیشکی جواب سلام منو نمیده نمیدونم چرا؟

 

خدا جونم امروز واست یه هدیه قشنگ درست کردم که وقتی دوباره اومدم پیشت بهت بدمش . ببخشید اگه زیاد قشنگ نیست اخه خودم کشیدمش.

 

تو که از اون بالا همه چیزو نمی بینی که! نمیدونم شایدم می بینی ولی مثل من تو هم هیچی نمیگی تو خودت می ریزی خدا جونم .

 

راستش مداد رنگی نداشتم رنگش کنم ! مشکی هم نزدم سفید باشه بهتره.

 

خدا جونم تازه معلممون امروز تو ادبیات بهمون یاد داد که چه طور حرف بد بزنیم دروغ رو چه طور بگیم ! خدا جونم من اصن صفر گرفتم چون

 

دوست ندارم این چیزا رو بخونم.............

 

خدا پس کی منو پیش خودت میبری؟ خدا این ادما رو خاک گرفته چرا بارون نمیزنه؟

 

چند سال بعد

 

 امروز از خونه اومدم بیرون . هیشکی با من کاری نداری ، اصن مهم نیست من کجا میرم چون هیشکی نگران من نیست! اصن

 

نمیدونم چرا گذارم افتاد طرف کوه ؟!....همین جوری که داشتم بالا میرفتم ، نمیدونم با این که حواسمم اصلا به دور و برم نبود ، یه

 

درخته اومد تو نظرم . فک کردم تن یه بلوط پیر بهترین دفتره واسه نوشتن تموم دلتنگی هام...!...

 

تموم خاطراتمو نوشتم روتن  بلوط پیر ، یه پیرمرده بهش تکیه داده بود گمونم کور بود . نشستم پیشش گفت : نمی تونی صحبت

 

کنی ؟ راست می گفت دستمو کشیدم تو صورتش تا بفهمه لالم...

 

گفت : این کوه هارو می بینی ؟ اونا هم مثل تو لالن . نمی تونن فریاد کنن . ببین تو چقدر خسته ای ! پس کوه ها رو درک کن .

 

لمسشون کن !

 

یه مدتی پیشش بودم بعد دستشوگرفتم تا بهش بگم می خوام برم.

 

گفت : ولی یادت باشه کوه ها تحمل زیادی ندارن در مقابل اشکای تو ! نکنه یه بار با گفتن غصه هات دلشونو بشکنی......

 

بالا رفتم اونقدر بالا که دیگه تو ابرا بودم  ، همه جا سفید بود ...یه احساسی بهم گفت : حرف بزن ؟! می خواستم صحبت کنم ولی

 

نمی دونستم از کجا باید شروع کنم !

 

یه دفه نمیدونم چی شد که گفتم :

 

خ..خ..خدا..جو..نم..خ..خ..خیلی...د....دلم.....ت...تنگه

.....م...م...من....ا....ای...این....اد....ادمام....رو.....د......

د...دوست.....ن...ن...ندارم!!

 

 

به گمونم پیرمرده راست میگفت نمیدونم چرا یه دفه احساس کردم زیر پام

 

خالی شد .

 

دل کوه شکست ! ابرا میومدن پایین که منو ببرن بالا . آسمون بالاخره بارید . .ادما رو شست ! بدی ها غرق شدن!..!...

 

منم بالاخره برگشتم جایی که باید باشم . پیش خدا جون خودم . بوسه خدا رو پیشونیم احساس کردم ، اره خدا منو بوسید  ..........

 

 

 این نوشته خودمه ، تقدیم به همه کسایی که خدا رو دوست دارن..

منتظر نظراتتون هستم

سبز و بهاری

پاینده تا اینده

ارزوی منه واسه شما که خیلی مهربونید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 18:53  توسط نازنین  | 

ثانیه ها معصومند....

 چقدر بی گناه یکی یکی به دست فرامشی سپرده می شوند...

چقدر بی گناهند ساعتها که مرگ ثانیه ها را می بینند...

سعی میکنند با حرکات کندشان مانع مرگ ثانیه شوند اما...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 21:5  توسط نازنین  | 

معراج من

 هوا ابرآلود  و چشمانم اشک آلود

و اسمانها آب آلود و زمین خاک آلود

کویر نمک آلود  و وجودم  درد آلود

سکوتم زجر آلود و نگاهت برف آلود

من به تو آلوده و تو به کس دیگر

چقدر کثیف

همه کثیف اند و الوده...

سالهاست که در این بیراهه

کسی سری به این ور پرچین حریم من نمی زند.

  اینک ازکنج گور تنگ و تاریک خود می نگارم.

بر سختی لحد خویش با گوشه ناخن خود

نقش زال مسلولی را......

نقش خورشید رو به افولی را.....

نقش چهره مقتولی را....

طنین دل انگیز ناخن هایم

دلت را ریش ریش می کند.

و چه لذت بخش است ...

به دلی چنگ زدن...

به پاکی دختری برچسب ننگ زدن...

من از وادی نیستی برایت می نویسم

می نویسم که چه خوش می گذرد زندگی

در ورای خیال

در رویایی محال

در این جا هیچ کس برای هیچ کس

 سوغاتی نمی خرد...

و هیچ کس برای مادرش سنگک اتشی نمی خرد.

این جا کسی برای فضیلت اخلاقی تره هم خرد نمی کند.

اهل این جا فقط دل را برای شکستن ترد می کند.

این جا هیچ قانونی کسی را به خاطرارتکاب جرم به دار مجازات نمی اویزد....

در این بهشت ویران....

زنان،مردان را بارور می کنند!!

هلهله شبانه محکومان به زندگی، بیداد می کند....

و طنین دل نواز نجواهای پلیدشان

ماه را از خواب ناز بیدار میکند.....

این جا پسران اجنبی

با دختران باکره می امیزند!

ونسل پلیدی را تکثیر میکنند...

ارزوها دفن میشوند ..

دختران بدکاره دفن میشوند...

و مردان تمام قوای جنسی خود را به کار میگیرند ..

حتی به حیوانات ماده هم رحم نمی کنند!

و چه دنیای زیبایی است

 هر لحظه اش رنگی است!

سیاه کمرنگ

سیاه پررنگ

خاکستری

خاکستری کم رنگ.....

این جا الکل را اب می نامند

و غذا را شهوت و امیزش میدانند

و مقدسات را هوس بازی می خوانند

در دنیا کثیف من

کسی را به جرم تجاوز به دختر نابالغ اعدام نمیکنند

این جا همه حق کاپیتولاسیون دارند!

اینجا زنان، ساحران چیره دستی اند

مردان بیگانه را،به خلوتی کشیده

جامه های هوس را روی طناب دریدگی  پهن می کنند

و دست مردان همچون طوفانی غبار الود تنشان را لمس می کند

و چه ملکوتی است .........

گویی هفت اسمان شما در دنیا من خلاصه شده است

این جا معراج من است......

 

نوشته خودم ،دوست دارم نظرتونو ببینم

اروزی خوبی مثه همیشه واسه شما که خیلی مهربونین....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 20:43  توسط نازنین  | 

میدونی وقتی اسمتو میارم به چی فک میکنم؟به این که چرا اسمتو اوردم!

منی که روزی تموم زندگیمو گذاشتم واسه تو بی معرفت ببین اخر چی به سرم اومد!

چه توقع بی جاییه که ازت بخوام مال من بمونی . اخه تو مال این حرفا نیستی..........

تو رو چه به عاشق بودن تو که لیاقت این همه محبت وعلاقه رو نداشتی پس چرا وانمود کردی که خوبی!

با خودت چی فک کردی ،منو یه دختر ساده دیدی ،یه دختر معصوم که دنیا باهاش تا نکرده و تو رو گذاشت سر راش....

منو دیدی ببین چقدر کوچیک شدم،چقدر حقیر شدم ،چقدرچی که نشدم!

اخه دیگه از من چی مونده جز یه نم بارون توی چشمام،یه هاشور زرد روی گونه هام ،یه برچسب سکوت روی لبهام ! تو به من چیزایی روهدیه کردی که هیچ وقت هیشکی به هیشکی نمیده

فک کردی خیلی مردی که دل میشکنی ؟ در مورد خودت به چه نتیجه رسیدی که از من رد شدی ؟! خیال خام برت داشت که بری با از ما بهترون بگردی !؟ اخه کی جز منه دیوونه عاشق یه

 در به در میشه ..............

امیدوارم به این اعتقاد داشته باشی که زمین می چرخه ....و هر کسی که یه روز یکی و سوزوند ، یه روز ، یه جا دیگه ، یکی می سوزونش .........

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 20:0  توسط نازنین  |