دیدی! بعضی وقتا بعضی از ادما مجبور می شن تصمیم هایی رو بگیرن که از درست بودن اونها مطئمن نیست ..
یه جایی تصمیم گیری خیلی سخت میشه ، اون قدر سخت که صاحب نظر همه رو از لبه تیغ می گذرونه.....
یکی قاتل یکی جیب بر ..
قصاص واسه یکی حبس یکی اعدام....
اما هیچ وقت نفهمیدم گناه من چی بود و به چه اتهامی مهر حبس ابد خورد رو پرونده عاشقیم با تو!
اره، من محکوم شدم به حبس تو زندون دلت.......
یه شب سرد و برفی من و دلم ! با یه کوله پر از در به دری ومه بخارای جلوی لبام که لحظه لحظه از حرارتشون کم می شد.....
یه دنیا بدبختی ، یه اسمون ارزوی بر باد رفته ، یه مرداب از اشک های خشکیده .........
حسرت یه اغوش گرم که تن سردم رو تو بغلش بگیره...
یه بغل رز سرخ پرپر شده........
دست یه مرد که اشک های شبهای یلدا رو از رو گونه بی روحم پا ک کنه....
یه بوسه که هاشور زرد رو از رو گونه هام برداره....
تموم دارایی من بود . من با بلور شکسته دلم راه نا کجا اباد رو پیش گرفته بودیم..!
هر دومون بی تفاوت به دنیایی که به خاطرش چوب حراج رو به خودمون زده بودیم ، تو خیال باطل خودمون، سرگردون می گشتیم.....
بهم دیگه قول داده بودیم دیگه به کسی دل ندیم!
نمی دونم چه نامردی منو لو داده بود!؟
اون شب تن فراری من گیر پاسبون چشمای سیاهت افتاد.......
وقتی دست بند و دراوردی دلم گفت :" فرار کن!"
ولی نه پا بود واسه رفتن ، نه نایی واسه فرار، نه روح واسه زنده موندن !
اره تو همه چیز رو همون ثانیه از من گرفتی!درست مثه پاسبونا که تن ولباس متهم ها رو می گردن.......
تو وجود همه عقل و هوشه که افکار قلب رو طرد میکنن ولی این بار دل من بود که پا پس می کشید !
دلم بهم گفت : " بسه دیگه برو ، نمون،تو به من قول دادی که کسی رو تو تنهایی مون راه ندی، تو کم نسوختی ، کم نباختی ، یبا بریم راهی تا
نا کجا اباد نمونده"
اصرار دلم وجود خستم رو به اتیش می کشید . ولی چی کار می تونستم بکنم!
واسه راضی کردنش گفتم:"دل من شنیدی که می گن : شاید خدا همیشه تو رو با ادم بدا رو به رو کرده که وقتی یه فرشته صفت به پستت خورد قدرشو بدونی؟"
دل من هم که با معرفت گذاشت تو بیای تو قلبم...
دست بند که دور دستای کبودم حلقه شد ، راه افتادیم.
از کوره راه بی کسی که گذاشتیم بالاخره به ندامتگاه دلت رسیدیم.
منو انداختی تو بند روانی ها....
اره من دیوونه چشمای سیاه تو بودم..
افق بی فروغ چشمات منو ثانیه ای هزار بار در خودم می شکست.
حسرت اغوش گرمت ذره ذره وجود نا چیزم رو اب می کرد.
ولی تو فقط نگاه کردی....
یه ته صدایی داشتم بعضی وقتا که زیر اواز می زدم اشک هم سلولی هام در می اومد.
من چیزی واسه از دست دادن نداشتم تا در برابرش،هم بستری با تو رو از خدا بخوام!
تنها دارایی من جون بی ارزشم بود.
من اون شب شیشه عمرم رو به خدا دادم تا بتونم واسه یه شب هم که شده،هم اغوشی با تو رو بخرم!
خدا هم گفت : وقتی سپیده سر زد.................
اره ، من جونمو با خدا واسه بدست اوردن تو هر چند واسه یه شب معامله کردم!
ولی من دیگه هیچی نمی شنیدم، هیچی نمی دیدم به جز نگاه خیره تو!
دلم یه خنده تلخی زد و گفت: باز هم .....
خدا همه چیز رو در حق من تمام کرد :
یه شب زمستونی ، یه بستر از رز قرمز.....
وقتی کنارم نشستی دوست داشتم بگیرمت بغل ، ولی ترسیدم بذاری
بری ، بگی دوستت ندارم!
اخه می دونی ، من از کلمه دوستت ندارم وحشت دارم!
ولی تو در کمال بهت و ناباوری منو تو اغوشت گرمت گذاشتی !
یه دخترمعصوم مثه من تو اغوش یه مرد تنها مثه تو !
بازی دستات لا به لای حلقه های موهام یه احساس غریبی بهم هدیه می داد...
اون شب بازی غریب دستات رو بدن سرد من .
سرم رو رو سینه تو گذاشتم ، یه ارامش بی همتا ..
یه لحظه تردید می تونست همه چیز رو خراب کنه ...
احساس نیاز من ، ترس از سپیده دم، نفس گرم تو ......
افکار پریشونم و واسه دوست داشتن تو دور ریختم .
همه عشق و ارزوم رو تو یه بوسه سپردم دست لبهات.......
تو یه لحظه....
تو خیره به این همه بی پروایی، من مست عطر تنت......
سینه تو می تونست اشیونه یه کبوتر چاهی مثه من بشه......
می دونستم واسه دل شکسته من زیادی اما،دوستت داشتم اندازه تک تک شبهای سیاه یلدام .......
اندازه تموم غربتم، اندازه تموم بی کسی هام، اندازه تموم تیکه خرده های دل شکستم............
نجابت چشمات ، پاکی قلبم رو بهم برگردوند....
احساس تازگی تو دقیقه های پایانی عمرم!
جنون عشق و لحن سکوت ملکوتی تو ، چشمای منو به گریه وا داشت....
مثه هاله ای از ابر سپید ، منو تو وجود خودت خوابانیدی....
تن یه دختر از جنس بلور تو دستای یه مرد شب!
دقیقه ای به هم خیره شدیم و باز ، بازی بی مانند لبهای تو و من........
بعد یه عمری ، تونستم یه دستی پیدا کنم تا کنج دستهای کبودم بشینه .
هفت ثانیه تا اخرین نگاه ، تا اخرین بوسه ......
مست خواب بودم اما به تنهایی هام قسم ، حتی یه بار هم پلک نزدم .
سرم رو روی سینت گذاشتم تا تپش قلبت ، تلقین اخرتم باشه .
صبر کن...
چه اتفاقی داره می افته؟!چرا هیشکی جواب منو نمی ده؟
ثانیه ها امون بدین . شما رو به جون دقیقه ها امون بدین ..........
ثانیه ها از حرکت باز ایستادند .
کمی ارام میشوم . در جا نیم خیز شدم . دست تو هم چنان در دستم جا مانده بود .هراس از خودنمایی افتاب دلم را چنگ می زد.
راستی دلم کو !؟
دل من، چرا اون گوشه نشستی؟
گریه واسه چی!؟
چی شده ؟ تو رو خدا یکی به من هم بگه!؟
دلم گفت: متاسفم ، خواستم بگم ولی روم نشد!
عشق تو ، تو تب غم تو سوخت!!!
یه صدایی تو قهقرای گلویم فریاد کرد : ثانیه ها بجنبین .
چیزی به سحر نمونده ، من به خدا قول دادم که تا سپیده..........
صدایی از هیشکس در نیومد.انگار همه از بدبختی من خبر داشتند!
باز قسمت من از تموم دنیا یه نفس اه و افسوس و یه سبد بغض کال شد.....
مثه یه بچه یتیم که دنیا احساس یتیمی رو مدام بهش گوشزد می کنه،
در به دری هم لحظه منو تنها نمیذاره....
توی اون بحبوحه قحطی ثانیه ، خیره به تن سرد تو ، خودم رو درغوش بی روحت رها کردم!
گویی دنیا از چرخش باز مانده بود!
با سیل اشکهایم تکیه گاه بی کسی هایم را غسل دادم ، کفنی از گلبرگهای قرمز برایت دوختم و ارامش جاودانه را برایت خط به خط نوشتم ....
اخرین بوسه را توام با درد و حسرت بر گونه ات نشاندم ، تو را سخت بر وجود حقیرم فشردم ......
لحظه جدایی فرا رسید .تو را به تلی از خاک سپردم و بر سختی سنگ مزارت تصویر درد و بدبختی را حکاکی کردم.......
اینک سالیان درازی است که از اخرین دیدار می گذرد اما هنوز شب پا بر جاست.....
مدام تکرار می شود : از ساعات اول شب اغاز و تا ثانیه ای نزدیک به سپیده ادامه دارد و ناگاه دوباره اغاز می شود....
دیگر چیزی از دلم نمانده ، دلم را کنار مزارت دفن کردم تا تنها نمانی!
باز یه شب زمستونی ، این بار من تنها بدون دلم ، راه نا کجا اباد را طی میکنم ....
ابر چشمانم هنوز می بارد...
من،نازنین ، تنها ،با کوله باری پر از احساس شکست ، با یه دنیا اه و افسوس ، یه بغل در به دری، یه سبد بغض کال ، جاده های انتظار رو
میگذرونم ، تا مگر معجزه ای رخ دهد و ثانیه شمار حرکت کند ،
اره،من هنوز تو انتظار سپیده دم موندم......
